بسم الله الرحمن الرحیم

تقریر بخشي از

درس کلام 1

قسمت رد جهان بینی مادی و اثبات وجود خدا

ارائه شده توسط: استاد سید محمد هاشمی

حوزه دانشجویی شهید رجایی

تقرير كننده: كلثوم چمن زاده

دين پژوه ترم 3 حوزه شهيد رجايي

دی ماه 94

 

 

Contents

ضرورت استدلالي بودن مباني فكري.. 3

عدم امكان تقليد در اصول دين. 3

ايجاد دور محال در صورت تقليد. 3

تفاوت اصول و فروع دين در جواز تقليد. 4

از كجا حركت فكري را مي توان آغاز كرد؟ 4

تقابل جهان بيني الهي توحيدي و جهان بيني مادي.. 5

نگاهي به نظر استيفن هاوكينگ.. 6

نظر مشابه راسل و آگوست كنت در منشأ پيدايش مذهب.. 7

عبور از جهان بيني پر اشكال مادي.. 7

شروع در اثبات واجب الوجود 8

تقرير برهان امكان و وجوب.. 9

 


 

ضرورت استدلالي بودن مباني فكري

 هر انسانی دارای یک سری اصول و اعتقادات است که مبنا و زمینه بسیاری از اعمال و تفکرات او هستند و تا این اصول به صورت عقلی و استدلالی و پایه ای برای او اثبات نشوند، انسان همچنان در بسیاری زمینه های فکری اش دچار شک و تردید است و جوابی برای خیلی از سوالات مطرح شده درمورد اعتقاداتش نخواهد داشت و خیلی جاها گیج و سردر گم می شود و در اصول و عقاید خود دچار شک و تردید می شود. بنابراین اثبات این اصول و مبناهاست که انسان را به یقین می رساند و شک و دودلی را از انسان دور می کند.

ما می دانیم مجموعه ای به نام جهان بینی اسلامی یا همان معارف اسلام وجود دارد که یک سری مولفه هایی مانند: توحید، نبوت، معاد، تکامل انسانی و حقیقت امامت دارد که از آنها به مبانی اصول دینی یاد می کنیم و چون اینها پایه و مبنای بسیاری از اعمال و اعتقادات ما هستند نمی توانیم به صورت تقلیدی آنها را بگیریم و دنبال اثبات عقلانی این مبانی و اصول دینی هستیم.

عدم امكان تقليد در اصول دين

اثبات تقلیدی نبودن اصول با چند سوال و یک مثال:

در جواب این سوال که چرا مثلا در مساله توحید نمی توانیم از یک مجتهد تقلید کنیم و چرا به دنبال اثبات آن هستم؟ این گونه بیان می کنیم که اولا ؛ ما از مرجع تقلید، تقلید می کنیم چون او مجتهد در کلام دین است و ثانیا خود مساله تقلید از مرجع تقلید که در دین ما وجود دارد در روایاتی از امام صادق (ع) نقل شده است و ثالثا تبعیت از امام صادق (ع) توسط پیامبر (ص) و در نهایت نبوت پیامبر اسلام هم از جانب خداوند (که وجود خدا در واقع در همان بحث توحید است) است.

اما آیا این پاسخ یک شخص ملحد را قانع می کند؟؟؟

ايجاد دور محال در صورت تقليد

خیر، پس در جواب به اینجا می رسیم که تا توحید اثبات نشود اصلا نمی توان نبوت را پذیرفت و تا پیامبری پیامبر اثبات نگردد وصی ای از ایشان نمی توان پذيرفت و تا وصایت امام و یک سری احکام برای ما اثبات نگردد اصلا نمی شود پذيرفت که باید به یک متخصص در احکام دین رجوع کنیم. بنابراین، بدون اثبات توحید، حرف مرجع تقلید هیچ حجیتی بر ما ندارد و چون حجیت حرف مرجع به اتصال ایشان به خداست، وقتی اتصال را از بین بردیم دیگر قول او بر ما حجت نیست.

پس اگر فرض کنیم که از قول مرجع تقلید به توحید می رسیم، دور پیش می آید که غلط است، چون اصلا حجیت قول مرجع تقلید وابسته به توحید است، پس از توحید به قول مرجع می رسیم و تا زمانی که در توحید شک داشته باشیم، نمی توانیم قول مرجع تقلید را که حجت آن وابسته به توحید است، بپذیریم.

به این علت است که می گوییم در اصول دین تقلید نداریم. پس چون انسان حقیقت جو است، وقتی می خواهد حرکت کند، هر آجری را روی آجر دیگر می گذارد وگر نه پله بعدی روی هوا می ماند و دیگر جوابگوی گام بعدی اندیشه ی پرسش گر انسان نیست، بنابراین انسان باید برای هر قدمی که برمی دارد دلیلی داشته باشد و قدم اول باید استدلالی و دارای تجزیه و تحلیل باشد به همین دلیل قدم اولی که برای اثبات توحید برمی داریم نمی تواند تقلید از مرجع تقلید باشد، چون تا توحید اثبات نگردد، مرجع تقلید یک انسان عادی مانند دیگر انسانهاست.

حال که قدم اول که توحید اثبات شد و خدا هست و خدا بخل ندارد و هدایت می کند، پس قدم دوم مطرح می شود که نبوت است بعد به امامت و در نهایت به تقلید از مرجع تقلید می رسیم که چون احکام زیاد است و وسع ما هم نمی رسد که در این زمینه مجتهد شویم و امام صادق (ع) هم امر به تقلید نمودند، پس تقلید می کنیم.

تفاوت اصول و فروع دين در جواز تقليد

اکنون این سوال پیش می آید که تفاوت توحید و نماز در چیست و چرا در نماز تقلید می کنیم ولی در توحید دنبال اثبات آن هستیم؟

پاسخ این است که در نماز، توحید و نبوت و رجوع به امام و اینکه باید از یک متخصص در احکام دین تقلید کنیم اثبات شده است و مبنای نماز در واقع همان توحید است و اینکه ما قبول داریم که خدایی وجود دارد و می دانیم عبادتی هست و اینجاست که چون وسعمان نمی رسد به یک مجتهد در احکام و عبادات رجوع می کنیم و به همین دلیل هم می گوییم در قضیه تقلید نماز دور نداریم چون مبنا برای ما اثبات شده است ولی در توحید، چون خودش مبناست از هر کسی که بخواهیم تقلید کنیم، حجیت حرف و قولش وابسته به توحید است، در نماز پایمان یک جای محکم است و توحید و نبوت و امامت اثبات شده است، پس در جزئیات از مرجع، تقلید می کنیم، تا اینجا به این نتیجه می رسیم که انسان برای پذیرش هر مساله ای نیاز به دلیل دارد.

از كجا حركت فكري را مي توان آغاز كرد؟

 در ادامه به بیان دو اصل یا دلیل بدیهی که در اثبات بسیاری مسائل به ما کمک می کنند اشاره می شود. بنابراین ما در ابتدای ورود تفکری خود حداقل دو گزاره قطعی و بدیهی داریم که هر کس بخواهد هر حرفی بزند، قطعا در قالب این دو گزاره است و چه بخواهد چیزی را اثبات و یا رد کند مشمول این دو گزاره قرار می گیرد که قابل رد نیستند و و هر ردی بر آنها، اثبات آنهاست.

اولین گزاره “ اصل واقعیت” است. اين حرف بر خلاف سخن سوفسطاييان است كه منكر هر واقعيتي در عالم هستند ما مي گوييم بديهي است كه واقعيت هست. کسانی که به این اصل معتقدند که واقعیتی نیست، با گفتن همین یک جمله باید هزاران واقعیت را قبل از آن پذیرفته باشند مثل؛ واقعی بودن جمله اش، قدرت تکلم اش، این واقعیت که یک مخاطبی برای جمله اش وجود دارد و در نتیجه اینگونه اصل خود را به وضوح انکار می کند، یعنی چیزی را پذیرفته که انکارناپذیر است.

علامه طباطبایی در این مورد می فرمایند؛ ما در عالم هیچ سوفیست (منکر واقعیت) واقعی نداریم، هیچ کسی نداریم که واقعا منکر واقعیت باشد و فقط حرفش را می زند. همه عالم در واقع رئالیست هستند گرچه طور دیگری اعتراف می کنند.

گزاره بدیهی دیگر “ اصل امتناع اجتماع نقیضین “ است و دو نقيض هرگز خارجا با هم جمع نمي شوند، و به مفهوم این است که مثلا کسی که جمله واقعیتی نیست را پذیرفته، یعنی پذیرفته که جمله “ واقعیتی هست” وجود ندارد، پس اصل دوم یعنی امتناع اجتماع نقیضین را پذیرفته است. پس با یک جمله اش هم اصل واقعیت و هم اصل امتناع اجتماع نقیضین را پذیرفته است. یعنی با گفتن جمله “ واقعیتی نیست” هم پذیرفته که واقعیتی هست و هم پذیرفته که دو تا نقیض یکجا جمع نمی شوند.

ما در علم کلام اگر بخواهیم به سمت اثبات وجود و اصول دین برویم، قبل از آن باید تکلیف قدم گذاری خود را مشخص کنیم.

تقابل جهان بيني الهي توحيدي و جهان بيني مادي

ما می دانیم که یک جهان بینی الهی توحيدي داریم، یعنی مدلی که انسان را الهی می بیند و یک جهان بینی مادی داریم که روش آن تجربی و مادی است، جهان بيني مادي به علت روشش به راحتي نفي وجود خدا و معنويات مي كند، اين جهان بيني كه در روش تجربي اش در مكتب پوزيتيويسم متبلور شده است، سيطره ي عجيبي بر مدل تفكر دانشگاهي ما نيز دارد می گوید: “ آنچه معتبر است که قابل تجربه آزمایشگاهی یا حس باشد.” لذا تمام معارف ديني برايش غير واقعي يا حداقل بي معنا مي شود، ما براي حركت فكري خود نياز است بتوانيم استدلالا ابطالي اين نظر را روشن كنيم.

برای رد این جهان بینی چند جواب محکم وجود دارد:

1-    یکی اینکه خود این گزاره (آنچه معتبر است که قابل تجربه آزمایشگاهی یا حس باشد) قابل تجربه نیست یعنی اعتبار این جمله با خودش از بین رفته است و یک جمله خود متناقض است چون این مبنا قابل آزمایش نیست.

2-    این جهان بینی لحظه ای است و قانون نمی دهد و فقط حال را می تواند اثبات کند. مثلا f1=m1a1 یعنی الان و در این آزمایشگاه این نیرو (f1) به این جرم (m1)، شتاب (a1) را می دهد، از کجا معلوم که دقیقه دیگر باز هم همین نتیجه را داشته باشد. اگر شخص تجربه گرا بگوید این ممکن است، ما می گوییم شما نمی توانید چنین حرفی بزنید، چون زمانی می توانید بگویید f=ma در یک دقیقه دیگر همین جواب را می دهد که بتوانید آزمایشش کنید و از طرفي خودتان كتبتان پر از قوانين متعدد است كه قطعا ابديت آنها قابل آزمايش نيست، همين مطلب نشان مي دهد كه اين قوانين را نيز آنها نمي توانند با جهان بيني تجربي توجيه منطقي كنند.

مثال دیگر اینکه: “ آب در صد درجه سانتی گراد و فشار یک اتمسفر به جوش می آید”.

اینکه آب سال بعد هم در همین شرایط “ در صد درجه به جوش می آید یا خیر” را یک شیمی دان می گوید،< بله می شود> و دلیلش هم این است که تا کنون این را تجربه و آزمایش نمودیم و نتیجه یکسانی به دست آوردیم، ولی ما در پاسخ می گوییم: مگر شما اين واقعه را در سال آينده آزمايش كرده ايد؟؟؟؟اگر نكرده ايد طبق جهان بيني خودتان، حق تاييد آن را نداريد. یعنی آن شیمی دان فقط می تواند الان و در این لحظه آزمایش را انجام دهد و توانایی آزمایش آن را در یک ساعت بعد هم ندارد. بنابراین این جهان بینی قانون نمی دهد و گزاره نقض می گردد. (قانون یعنی در شرایطی برای همیشه جوابگو باشد.)

3-    جهان بینی مادی خطا دارد.

4-    اخلاقیات را توجیه نمی کند.

و بسیاری موارد دیگر.

نگاهي به نظر استيفن هاوكينگ

استيفن هاوکینگ در کتاب “ مختصری از تاریخچه ي زمان” نظري دارد كه مضمونش اين است:

“ ما چون می توانیم تمام عالم و پیدایش آن را با علم توضیح دهیم، دیگر نیازی به خدا نداریم و می گوید من ثابت کرده ام که تمام عالم و پیدایش آن را با بحث سیاه چاله ها و..... می توان توضیح داد. پس نیازی به خدا نیست”.

حال ما در جواب این فیزیکدان چه بگوییم که نظریه او را رد کنیم و او را کنار بزنیم؟

اگر کل عالم ماده را یک مستطیل در نظر بگیریم که نامتناهی هم هست، این فیزیکدان که با ماده و انرژی و در چارچوب همین مستطیل کار می کند، نمی تواند در مورد خارج از این محدوده اظهارنظر کند.

علم تجربی این فیزیکدان هر چیزی را که می خواهد اثبات کند در محدوده مستطیل فرضی است و حوزه ی حرفش در این چارچوب است، در حالی که جایگاه خدا بیرون عالم ماده است و این فیزیکدان نمی تواند آن را نفی یا اثبات کند. (حتي اثبات نمي تواند كند) بنابراین؛ بیرون مستطیل هر چه که هست، مدل فکری درون مستطیل نمی تواند درمورد آن حرف بزند. اين بدين معناست كه روش ايشان اصولا توانايي سخن گفتن در حوزه غير از تجربيات ندارد. پس به این نتیجه می رسیم که محدوده ی علم تجربی فقط در محدوده ی عالم ماده و تجربه می تواند جوابگو باشد و خارج از این محدوده توانایی اظهار نظر ندارند پس جهان بینی مادی، جهان بینی کاملی نیست و نمی تواندپاسخ گوی اصول باشد (به دلایلی که قبلا ذکر شده است).

البته این مساله هم مطرح است که برخی فیزیکدان ها وجود خدا را واقعا اثبات کردند، که در اینجا می گوییم کسی که وارد مساله ی رد یا اثبات وجود خدا شده است دیگر متعهد به تجربه و ماده نمانده است و از غیر از جهان بینی مادی استفاده کرده است.

در نتیجه مدل تجربی حتی برای خودش نمی تواند قانون بدهد، چه برسد به عالم و خداوند و توحید.

نظر مشابه راسل و آگوست كنت در منشأ پيدايش مذهب

راسل در کتاب «چرا مسیحی نیستم» می گوید: اساس مذهب ترس است و مردم چون می ترسیدند و ناشناخته های زیادی مثل زلزله، کسوف، خسوف و غیره می دیدند و علتش را نمی دانستند، از روی ترس شروع به قربانی کردن نمودند و به یک چیز ماورائی معتقد می شدند و مثلا می گفتند اوست که بچه های ما را نجات می دهد، روزی ما را می دهد و. ......

آگوست كنت نيز سالها قبل از راسل تقسيم بندي از ادوار زندگي بشر و نحوه تكامل علوم داشت كه با نظر راسل در مورد مذهب مشابهت هايي دارد او مي گويد: که تاریخ سه دوره مهم داشته است که اول دوره ربانی است که می گوید بشر یک زمانی به دلیل ترس زياد از وقايع عالم و اتفاقات ناگوار و عدم آگاهی از واقعیت های عالم و اینکه دلایل را نمی دانست و به عبارتی دوره ی طفولیت بشر بود، به همین دلیل دنبال خدا، الهه ها و خدایان متعدد رفت و از آن به دوره ربانی یاد می کنند.

بعد که بشر به دوره دوم که به دوره فلسفی معروف است وارد می شود، بشر کم کم شروع به فکر کردن می کند و می بیند که می شود در مورد عالم و قوانین حاکم بر آن مثل علیت و معلولیت، تجرد، مادی بودن، حرکت و سکون و غیره فکر کرد و حرف زد.

بشر بعد از آن به دوره ای مرسوم به دوره ی علمی وارد می شود که علم و تجربه مجهولات و ناشناخته های او را برایش معلوم می کند و دیگر جایی برای ترس و جهل برای بشر نمی گذارد که آگوس کنت فیلسیوف معروف، این دوره را دوره ی ترقی و نجات بشر می داند و می گوید ما باید بشر را از دوره اول عبور دهیم و به دوره ای که دوره ی بلوغ فکری بشر است، برسانیم.

اولین جواب ما به این متن این است که:

آیا با تمام شدن دوره ی ربانی و فلسفی ترسهای بشر از بین رفته است و بشر در دوره ی علمی دیگر هیچ ترسی ندارد؟؟؟؟

و دیگر اینکه اگر عده ای از روی ترس خدا را پذیرفتند، دلیل بر این نیست که خدا وجود ندارد و این اصلا ربطی به اصل وجود خدا ندارد.

دوم اینکه علم تجربی و جهان بینی تجربی همان گونه که قبلا اثبات نمودیم هزاران نقص و ایراد دارد و حتی نمی تواند جوابگوی حوزه ی مادی خودش باشد و برای خودش قانون بدهد، پس چطور شما ما را به دوره ی علمی هدایت می کنید؟

عبور از جهان بيني پر اشكال مادي

 اینجاست که وقتی میبینم جهان بینی مادی اشكالات متعدد عقلي دارد و در مورد توحيد و ماوراء نيز اصلا نمي تواند سخن بگويد به سراغ جهان بینی عقلی میرویم كه البته در نهايت ما را به جهان بيني توحيدي مي رساند.

شروع در اثبات واجب الوجود

وقتی میخواهیم در مورد موجوداتی که با آنها درگیر هستیم و آنها را می بینیم، حرف بزنیم، می گوییم این موجودات یا واجب الوجودهستند یا ممکن الوجود.

واجب الوجود بودن یعنی اینکه وجودش از خودش باشد و این وجود را از چیز دیگری نگرفته باشد و ممکن الوجود بودن یعنی می تواند موجود بشود یا موجود نشود.

برای مثال ما میگوییم: درخت هست، حسن هست و..... ولی ما اینجا با هست بودن اینها کاری نداریم چون اصل واقعیت را پذیرفتیم.

بلکه سوالی که برای ما پیش می آید این است که این موجوداتی که هستی دارند، این هستی آنها مال ذات خودشان است یا نه؟

میخواهیم ببینیم حسن یعنی موجود بودن، حقیقتش مساوی با موجود بودن است؟

اگر ما در عالم به یک حقیقتی برسیم که وجودش عین ذاتش است یعنی لازم نیست از جایی دیگر بیاید، به این حقیقت واجب الوجود میگویند و موجوداتی که ذاتا، ممکن است باشند و ممکن است نباشد، ممکن الوجود میگویند.

حال دعوای ما با مادیون بر سر واجب الوجود است.

ما می گوییم علی که نسل پنجاهم حسن است الان وجود ندارد، ولی نمی توانیم بگوییم اصلا بوجود نمی آید بلکه ممکن است بوجود بیاید یا بوجود نیاید.اگر علی جزء ذاتش وجود بود یعنی مثلا علی حیوانِ ناطقِ موجود بود، دیگر نمی تواند معدوم باشد چون در این صورت دو نقیض یعنی وجود و عدم باهم در ذات جمع ميشوند که غلط است به علت اصل امتناع اجتماع نقیضین.

پس حیوان ناطق موجود، معدوم نمی شود چون وجود در ذات اوست.

ما می خواهیم بگوییم که موجودات اطراف ما موجودیت مال خودشان نیست یعنی نمیتواند موجود بشود و می تواند موجود نشود می تواند به وجود بیاید یا به وجود نیاید. ( معنای امکان ) البته اگر اين موجودات واجب باشند ديگر مطلوب ما ثابت است و ما بحث توحيد را پي گيري مي كنيم.

مثلا درختی که مطمئن هستیم صد سال عمر دارد نمی تواند هزار سال پیش وجود می داشت، پس این درخت در ذاتش می توانست موجود باشد و می توانست معدوم باشد(ممکن الوجود)

البته اين مطلب غير از بحث حدوث است بحث در زمان پيدايش نيست بلكه بحث در ذات اين اشياء است كه لزوما از خودشان اقتضاي وجود ندارند.

بنابراین وجود موجوداتی که می بینیم، ممکن است و ممکن الوجودها در ذاتشان نه موجود نهفته است نه معدوم یعنی ذاتشان مستلزم هیچ كدام نيست و ذاتشان وجود برایش ضرورت ندارد.

چون اگر موجود در ذات یک چیز نهفته باشد دیگر معدومیت برایش معنا ندارد.

مادیون که منکر وجود خدا هستند میگویند که واجب الوجود در عالم نداريم و دعوای ما با اینها بر سر همین واجب الوجود است. ما در جواب اینها که منکر واجب الوجود هستند

تقرير برهان امكان و وجوب

می گوییم: اگر هستی درخت، حسن، خودکار و. .. مال خودشان نیست پس از کجا آمده است؟

چند فرض در اینجا مطرح می کنیم که این ممکن الوجود ها مثل حسن و... می توانند هستی شان را از آنجا گرفته باشند؟

1-    از یک معدوم وجودش را گرفته باشد.

2-    از خودش وجودش را گرفته باشد.

3-    از دیگری گرفته باشد که مثل خودش ممکن الوجود است.

حال تک تک این موارد را بررسی میکنیم.

در مورد اول اینکه ممکن الوجودی مانند حسن، وجود و هستی اش را از یک معدوم گرفته باشد، اصلا امکان ندارد، چون معدوم در واقع نیستی است و نیستی اصلا خودش وجود ندارد که بخواهد به کسی وجود بدهد.

در مورد دوم که می گوید مثلا حسن وجودش را از خودش گرفته اجتماع نقیضین پیش می آید که غلط است. یعنی چیزی که الان وجود دارد قبل از به وجود آمدنش اصلا وجود نداشته، پس نمیتواند به خودش وجود داده باشد.

و اجتماع نقیضین به این علت است که حسن برای اینکه به خودش وجود بدهد در لحظه قبل هم باید موجود باشد که به خودش وجود بدهد و هم باید وجود نداشته باشد که بوجود بیاید.

پس یک ممکن الوجود نمی تواند وجودش را از خودش بگیرد، چون مستلزم آن است که در آن واحد هم باشد و هم نباشد(اجتماع نقیضین )

در مورد سوم اگر بگوییم حسن که یک ممکن الوجود است وجودش را از یک ممکن الوجود دیگر گرفته است این سوال پیش می آید که ممکن الوجود دوم که به حسن وجود داده است وجودش را از کجا گرفته است؟ و این هم باز از ممکن الوجود سوم و فرض میکنیم که این سلسله تا بینهایت ادامه داشته باشد و همه این ممکن الوجود ها از هم به وجود بیایند.

حال ما این سوال را مطرح میکنیم که آخرین زنجیره این سلسله تا بی نهایت شما که باز هم ممکن الوجود است وجودش از خودش نیست و نمی تواند یک وجود را به وجود بیاورد؟؟؟

و می پرسیم که ممکن الوجود بینهایتم وجودش از کجا آمده است؟

اینجاست که به این نتیجه می رسیم که این سلسله بینهایتی نیاز به یک وجود دارد که دیگر این سوال از کجا آمده و وجودش را از چه کسی گرفته در مورد آن صدق نکند و بالذات موجود باشد. اگر قرار باشد سلسله تا بینهایت ادامه یابد مستلزم آن است که الان هیچ چیزی موجود نباشد که خلاف بدیهی اول ماست كه اصل واقعيت بود.

پس تا اینجا رسیدیم به اینکه واجب الوجودی هست که وجودش مال خودش و بالذات است.

 

 

 

اوقات شرعی
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 655
 بازدید امروز : 182
 کل بازدید : 261500
 بازدیدکنندگان آنلاين : 13
 زمان بازدید : 0.79