Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

تقریر به معنای پیاده سازی محتوای درس ارائه شده در کلاس می باشد که توسط یکی از معرفت جویان پس از ارائه کلاس نوشته می شود.

در این بخش تقریرات معرفت جویان از درس اساتید ارائه می شود.

 

تقریر درس نظام سیاسی اسلام با فرمت pdf  جهت دانلود کلیک کنید.

 

تقریر درس

نظام سیاسی اسلام

ارائه شده توسط: استاد ابراهیمی استرآبادی

حوزه دانشجویی دانشگاه رجایی

    

مقرّر: خانم منیر زیدیحیایی

 

دین پژوه ترم چهارم

دیماه 94


 

Contents

نظام سیاسی اسلام. 3

دین حداقلی یا دین حداکثری؟ 4

بیان شبهه: 4

بررسی شبهه: 5

دومین شبهه: عدم پذیرش نظام سیاسی اسلام در جامعه مدرن امروز. 11

بیان شبهه. 11

بررسی شبهه: 11

تکامل بشر: 12

تفاوت دین اسلام و مسیحیت: 15

شبهه سوم: فرایند سکولاریزاسیون اسلام ( عرفی شدن اسلام) 18

بیان شبهه: 18

دو معنا از سکولاریسم داریم: 18

بررسی و تحلیل شبهه: 19

نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت... 22

بیان شبهه: 22

توضیح تئوری قبض و بسط شریعت: 22

نکات لازم برای فهم بهتر نظریه قبض و بسط: 24

نتیجه نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت: 25

ارتباط نظریه قبض و بسط با نظام سیاسی.. 26

نقد آقای لاریجانی بر نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت: 26

نقد نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت: 27

 

نظام سیاسی اسلام

مهمترین مساله معرفتی دین اسلام، نظام سیاسی اسلام است که در این زمینه شبهاتی وجود دارد که در این مقال به بررسی بعضی از شبهات مطروحه در این زمینه می پردازیم.

آیا اسلام برنامه ای برای حکومت سیاسی دارد؟

اولین شبهه ای که مورد بررسی قرار می گیرد شبهه ای است که از جانب آقای سروش مطرح شده است با عنوان دین حداقلی و دین حداکثری

دین حداقلی یا دین حداکثری؟

بیان شبهه:

آیا دین در همه عرصه ها، همه ی نیازهای بشر را برآورده می کند؟

آیا دین در همه عرصه ها به تمام سوالات پاسخ می دهد؟ مثلا در زمینه طب یا جامعه شناسی، روانشناسی، اخلاق، اقتصاد و. . . تمام گزاره های لازم برای زندگی انسان را ارائه می دهد؟

انسان از دین چه می خواهد و دین چه کارکردهایی برای انسان دارد؟

کارکردی که دین برای انسان دارد کارکردی حداقلی است یا حداکثری؟

دین حداکثری تمام حاجات انسان را در همه عرصه ها پاسخ می دهد و تمام گزاره ها در همه عرصه ها(طب، جامعه شناسی، اقتصاد،نظام فرهنگی و اجتماعی و. . . ) را دارا می باشد. پس اگر دین اسلام این ویژگی ها را داشت یک دین حداکثری است در غیر این صورت دین حداقلی است.

دین حداقلی کمترین ورود به زندگی بشر داردو کمترین گزاره ها را در موارد مورد نیاز بشر مطرح کرده است.

بین دنیا و آخرت دین آمده تا آخرت را بسازد و این بشر است که باید با عقلانیت خود دنیا را بسازد. نزول وحی و دین برای ساخت آخرت است. اساسا امور قدسی باید با امور قدسی ساخته شوند و امور دنیوی با امور مادی. پس وحی نمی تواند دنیا را برای انسان بسازد.

تمام علومی که وحیانی نیستند مثل علوم جامعه شناسی،سیاست، اقتصاد و. . . . (به تعبیری تمام علوم انسانی) علوم بشری هستند که آنها را بشر بواسطه عقل و عقلانیتش برای ساختن این دنیا بوجود آورده است.

در اسلام دستوراتی وجود داردکه می گوید دین کامل است و این اکمال دین از این جهت است که دین آنچه را در حد و اندازه خودش بوده (در مواردی که موضوع آخرت است) را ارئه کرده است. اما دین در مواردی که به آخرت مربوط نیس چیزی برای گفتن ندارد.

در حداقلهایی هم که دین آورده است ابزار وعناصری وجود دارند که یک تعداد خیلی محدود آن ذاتی و گوهر دین هستند و الباقی عرضیات دین هستند که می توانستند اصلا وارد دین نشوند و یا بطور دیگری مطرح شوند مثلا وقتی شخصی از ائمه سوالی می پرسید و ائمه جواب آن سوال را می دادند این جواب وارد دین می شد در حالیکه اگر آن سائل سوال نمی پرسید ائمه نیز پاسخ نمی دادند و این حکم وارد دین نمی شد. یا وقتی به شأن نزول برخی آیات دقت می شود ملاحظه می شود که اگر فلان اتفاق نمی افتاد فلان آیه هم نازل نمی شد و به احکام دین اضافه نمی گشت.

 در دنیای امروزاز حداقلهایی که دین در عرصه های مختلف عرضه کرده نمی توان استفاده کرد زیرا این دستورات در زمان ظهور اسلام ابلاغ شده است و مختص آن برهه زمانی بوده برا اینکه دین به یک نیاز عرضی و گذرا پاسخ دهد احکامی وضع کرده است تا بتواند با این دستوارت حداقلی و احکام، نهال نوپای اسلام را محکم کند و هرگز این دستورات جزء گوهر و ذات دین نیستند و بنا به شرایط آن برهه زمانی بوجود آمده اند وجزء اصل و ذات دین نیستند می توانستند طور دیگری مطرح شوند.

تمام حداقلهایی که در دین اسلام آمده تمام احکام و تشکیل حکومت و. . . را قبول داریم اما معتقدیم که خود اسلام نیز این امور را عرضی می داند و با تغییر شرایط جامعه مدرن، نیازی به احکام عرضی صدر اسلام ندارد.

بررسی شبهه:

دربررسی شبهه دو نکته قابل ذکر است:

نکته اول: آقای سروش در نوشتن مقاله با قلم سحرآمیزی که دارند حرفها را مبهم بیان می کنند و با استفاده از اشعار و سخنان بزرگان همچون مولانا، حافظ، امام راحل، شهید مطهری و. . . مطلب را شلوغ می کنند و در آخر نتیجه گیری مطلوب خود را ازبحث می گیرند. سبک ایشان اثرگذار است و طوری مطالب را ارائه می کنندکه حقیقت مخفی بماند و این ابهام باعث به اشتباه افتادن مخاطب می شود.

نکته دوم: ایشان از طریق مصادیق وارد بحث می شوند (مثلا شأن نزول آیات) و اشکال عرضی بودن و ذاتی بودن دستورات دین را مطرح می کنند. ایشان امور عرضی را اموری می دانند که می توانستند طور دیگری باشند و در این مورد مثالهایی می زنند دراین مثالها مغالطه های در زمی نه ثبوت و اثبات دین و مقام تکوین و مقام بروز وظهور دین وجود دارد.

دین اسلام بعد از ادیان مختلف به بشر عرضه شده است و دین کاملی است وتمام آنچه را که رسالت این دین بوده است از طریق وحی به نبی خاتم نازل شده است. اسلام دین خاتم است و انسان در همه عصرها می تواند بوسیله این دین به هدایت و سعادت برسد. دین و قرآن بصورت دفعی و یکجا بر پیامبر نازل شده است.

آیا پیامبر اسلام می توانست دین را بطور کامل و یکجا به بشر ارائه دهد؟ آیا پیامبر در عمر محدود خویش می توانست دین را بطور کامل به بشر آموزش دهد؟ آیا بشر می توانست تمام گزاره های دین را یکجا بیاموزد؟

نزول تدریجی قرآن نشان می دهد که بشر نمی توانست کل قرآن را یکجا درک کند و باید تدریجی نازل می شد تا با به بهانه ای مختلف بهتر در ذهن بشر باقی بماند و بشر تدریجی رشد کند.

واقعیت دین غیر از عرضه دین است. نبی اکرم دین را یکجا تلقی کردند و واقعیت دین را به امامان انتقال دادند. در واقع دین بر امامان نازل نشده بلکه امامان واقعیت دین را به مرور زمان به بشر عرضه کردند.

انسان به حکم اینکه از روی طبع حیوان است و بصورت اکتسابی انسان (و استعدادهای انسانی، انسان باید تدریجا در پرتو ایمان پرورش یابد) به طبع خود به سوی مقاصد حیوانی و فردی و مادی خواهانه حرکت می کند و ابزارها را در همین طریق مورد بهره برداری قرار می دهد. از این رو نیازمند به قدرتی است که ابزار انسان و مقصد انسان نباشد و و بتواند انقلابی در ضمیر انسان ایجادکرده و به او جهت تازه ای بدهد.

در بیان آقای سروش موضوع عرضیات دین مطرح می شود و در مقام مثال ایشان مثالهایی می اورند همچون: فلان صحابه اگر سوال نمی پرسید آن موضوع وارد دین نمی شد و نتیجه گیری می کند که اگر سوالی مطرح نمی شد عرضیات اتفاق نمی افتاد و وارد دین نمی شد. در حالیکه این یک مغالطه جدی است. اساسا امامت ائمه برای این بود که در سالیان دراز تعالیم دین را به بشر بیاموزند و بشر سیر تدریجی تکامل خود را طی کند این در واقع خلط بین ثبوت و عرضه دین است.

از سوی دیگر ایشان با همان افکار امانیستی به سراغ دین رفته و می گوید ما باید انتظارات و کارکردهای دین را بررسی کنیم و این سوال را مطرح می کند که بشر چه مطالبه ای از دین دارد؟

در تحلیل این بخش از سخنان ایشان، سوالاتی در ذهن متبادر می کند: آیا قرار است انسان ببیند که چه چیزی برای او خوب است و همان دین باشد؟ ضرورت وجود دین چیست؟ نگاه ما به دین چگونه است؟

انسان در نظام هستی قرار گرفته و یک حقیقتی را خداوند برای او قرار داده و می خواهیم محدوده این امر (دین) را بررسی کنیم؟ یا می خواهیم با این نگاه به دین نگاه کنیم که انسان چه مطالبه ای از دین دارد؟ انسان چه چیز را مناسب خود می بیند تا بعنوان دین قبول کند؟

از آنجا که افکارایشان متأثر از فلسفه غرب است و موضوع فلسفه غرب انسان است نه حقیقت، اساسا همه چیز را بر اساس انسان محوری نگاه می کند حتی دیانت را.

محور فلسفه غرب انسان است: نگاه انسان چیست؟ انسان چه چیز را واقعیت می داند؟ انسان چه چیز را مطالبه می کند؟ نتیجه این نوع دیدگاه نسبت به دین این می شود: انسان چه چیزی را برای خود مناسب می بیند تا بعنوان دین قبول کند؟ حقیقت این است که مطالبه انسان مطالبه ای مادی و بشری و زودگذر است. در واقع مهمترین چالش فکری آقای سروش عقبه فکری ایشان است.

بحث حداقلی و حداکثری باید طوردیگری بررسی شود. باید اول انسان مورد تحلیل واقع شود. حاجات فردی و اجتماعی واقعی او مورد بررسی قرار گیرد. انسان موجودی فطرتا اجتماعی است ومتاثر از جامعه است (اجتماع بر انسان اثر گذار است) انسان در مسیر اجتماع می تواند به انحراف برسد و تا اجتماع اصلاح نشود افراد نیز اصلاح نمی شوند پس در گوهر و ذات دین باید چیزی تعبیه شده باشد تا بتواند اجتماع، امور اجتماعی و سیاسی و ابعاد دیگر را جهت دهی کند و اگر این جنبه انسان (اجتماعی بودن) در دین تعبیه نشده باشد دین کامل و هدایتگر نخواهد بود. پس دین (اسلام که می خواهد مایه ی رشد انسان شود) باید در عرصه های اجتماعی هم در گوهر و تکوین جهت گیری کرده باشد. منظور از (اکملت دینکم) این است که کارکرد دین کامل است.

اشکال دیگردر بحث حداقلی و حداکثری (یا کارکرد دین) این است که ایشان معتقدند یا دین باید تمام گزاره ها را در همه ی عرصه ها بطور کامل داشته باشد و یا حداقل حداقل گزارهها را مطرح کرده باشد. این نحوه از برداشت این سوال را در ذهن بوجود می اورد که آیا حدوسطی وجود ندارد؟ دین یا باید حداکثر باشد یا حداقل؟ علوم انسانی یعنی چه؟ آیا تمام گزاره های علوم مثل جامعه شناسی، روانشناسی و. . . را باید از قران بگیریم؟

طبق نظریه آقای سروش نمی توان علوم انسانی اسلامی داشت زیرا اسلام در همه عرصه ها ورود حداکثری نکرده است و هرچه را هم که آورده اقتضای جامعه آنروز بوده است.

کسی می تواند به علوم انسانی اسلامی معتقد باشد که اعتقاد داشته باشد اسلام دین حداکثری است و توان آن را دارد که نظام فکری تربیتی و جامعه شناسی داشته باشد.

قرآن مبنای فکری معارف وغایات اسلام را ارائه می دهد و این بشر است تا با استفاده از آن مبانی و معارف و در آن چهارچوب با کار علمی و فکری در تمام عرصه ها گزارهها را استخراج کند و بوسیله این کارعلمی و تبعیت از دستاوردهای آن انسان رشد کند.

اسلامی کردن علوم انسانی یعنی با توجه به آیات و روایات و معارف اهل بیت مبانی را دریافت کنیم وگزاره های علمی را استخراح کنیم.

در تفکر آقای سروش عملا از دین چیزی باقی نمی ماند زیرا ایشان معتقدند که دین بین حداکثر و حداقل، حداقل گزارهها را داردو دین حداقلی است ودر همین دین حداقلی تعداد محدودی از گزاره ها، ذاتی و گوهر دین هستند و تعدادبسیاری گزارههای عرضی دارد که جزء گوهر دین نیست و می توانست که مطرح نشود و یا طور دیگری مطرح شود. انسان خود با عقلش باید دنیا را بسازد. بر این اساس چیزی از دین باقی نمی ماند و با این دیدگاه نزول وحی یک امر بیهوده است خداوند می توانست اصلا این دین حداقل و بیهوده را نیاورد. که این امر با حکمت خدا ناسازگار است. پس اگر با حکمت خدا ناسازگاراست اصلا نباید نازل می شدو عقل انسان دنیا را برایش می ساخت و نیازی به دین نبود. آیا این همه پیامبران برای تبلیغ و تبیین یک دین حداقلی و بیهوده ارسال شده اند؟ اساسا چرا باید به این دین حداقلی و بیهوده معتقد شد؟

خلاصه تحلیل و بررسی نظربه دین حداقلی و حداکثری:

1-   خلط میان اثبات و ثبوت (تکویت خاتمیت)

2-   انسان محوری

3-   ارائه بحث بصورت مردد: یا دین همه گزارهها را دارد یاندارد حال که همه گزارهها را ندارد پس حداقلی است در حالیکه می دانیم اسلام مبانی را ارائه داده است و غایات را اصلاح کرده تا انسان با توجه به این مبانی و غایات با کار علمی گزاره ها را استخراج کند.

4-   با بیان آقای سروش عملا از دین چیزی باقی نمی ماند و کار بعثت انبیاء کار بیهوده ای است که با غایات نبوت وحکمت الهی منافات دارد.

 

 

 

 

 

دومین شبهه: عدم پذیرش نظام سیاسی اسلام در جامعه مدرن امروز

بیان شبهه

مقدمه: وقتی به مقایسه میان انسان و سایر موجودات می پردازیم متوجه می شویم در حالیکه بسیاری از موجودات فعالیت گروهی و اجتماعی ندارند اما بعضی از موجودات هستند که فعالیت اجتماعی و گروهی دارند و تقسیمات کار و نظام اجتماعی دارند مثل مورچه و زبنور عسل که شباهت به نظام اجتماعی انسان دارد اما یک تفاوت میان انسان و این حیوانات وجود دارد این حیوانات در طول قرنها هیچ تفاوتی نکرده اند اما بشر همواره رشد کرده استوطبیعت نمی تواند بر او سیطره داشته باشد. انسان بخاطر ابعاد عقلانی و رشدی که دارد بر طبیعت غلبه کرده و همواره سیطره او بر طبیعت بیشتر می شود. این نشان می دهد که انسان موجودی است که دارد متکامل می شود. اما وقتی به دین نگاه می کنیم می بینیم که اسلام متعلق به 1400 سال پیش است و دین خاتم که به تصریح خودش ثابت و متحول نشدنی است(حلال دین تا ابد حلال و حرام دین تا ابد حرام است) . نبی خاتم آمده و دستورات او متعلق به 1400سال پیش است دستورات دین هم لایتغیر است اما بشر رشد کرده و ضرورتها و نیازهایش تغییر کرده است پس یک امر ثابت داریم (دین) و می خواهیم این امر ثابت را برای بشری بکار ببریم که دچار تغییر و رشد شده و نیازهایش تغییر کرده است. چگونه برای انسان امروز احکام و دستورات دین 1400 سال پیش را اجرا کنیم؟ چگونه یک امر ثابت را با یک امر متغییر جمع کنیم.

پس نظام سیاسی اسلام که متعلق به 1400سال پیش است را نمی توانیم برایجامعه امروزی بکار ببریم زیرا انسان امروزی نسبت به انسان 1400سال پیش متکامل شده ولی دستورات اسلام برای نظام سیاسی ثایت است.

بررسی شبهه:

در مقام بررسی باید ابتدا مقدمه را تحلیل کرده و تکامل موجود در آن را بررسی نموده و سپس به بررسی ثبات موجود در دین پرداخت و سپس جمع میان تکامل و ثبات دین معنی کرد.

تکامل بشر:

در مقدمه به این مطلب اشاره شده است که همواره سیطره انسان بر طبیعت بیشتر می شود و بشر بعضی از ابعاد وجود خود را غنی می کند وبشر با استفاده از عقل به رشد و تکامل رسیده است.

سوالی که بر مقدمه وارد است: آیا سیطره انسان بر طبیعت نشانه تعالی بشر است؟ آیا تمام تغییراتی که بشر می کند رشد است یا ممکن است که این تغییرات بواسطه شرایط بشر منجر به انحطاط او بشود؟

در پاسخ باید گفت که تغییر و تحول لزوما منجر به رشد نیست بلکه گاهی منجر به انحطاط می شود مثلا انسان با استفاده از عقل توانست به شکافت هسته ای دست یابد که خود نوعی سیطره بر طبیعت است اما با استفاده از آن دست به تولید بمبهای هسته ای زد که منجر به کشتار انسانهای بیگناه شد. پس عقل بشر که موهبتی الهی است لزوما منجر به تغییر می شود اما لزوما موجب رشد نمی شودحتی ممکن است منجربه انحطاط انسان شود.

شهید مطهری در کتاب انسان و ایمان می فرماید:علم بدون ایمان تیغی است در دست زنگی مست، چراغی است در نیمه شب در دست دزد برای گزیده تر بردن کالا.

اما این چراغ می تواند به دست انسان مومنی باشد که او را به رشد و تکامل برساند. در نتیجه عقل انسان لزوما انسان را به تغییر می رساند اما به تکامل نمی رساند. رشد انسان بستگی به این دارد که عقل او با ایمان جمع شده یا عقل او با هوس جمع شده است؟

در اصلاح مقدمه باید گفت که بشر در حال تغییر است و این تغییر به این بستگی دارد که چراغ علم وعقل به دست چه کسی است؟

با دقت در مقدمه این موضوع به وضوح دیده می شود که افکار امانیستی و انسان محوری بر تفکر نویسنده غالب است. نویسنده انسان را مساوی رشد گرفته است و این نشانه وجود و سیطره تفکر غرب است که انسانیت را جدای از وحی در نظر گرفته است و مدعی است که انسان بدون وحی می تواند رشد کند و به نوعی مغالطه در تکامل بشردست زده است.

در مرحله دوم باید به تحلیل و بررسی ثبات دین و معنای آن باید پرداخت. ثبات دین اسلام به چه معناست؟

برای روشن شدن این موضوع به تفاوت میان اسلام و مسیحیت تحریف نشده می پردازیم و اینکه ابدیت دین اسلام چگونه تامین می شود؟ چرا دین مسیحیت ابدی نشد؟ سیر رشد بشر چگونه است؟ تفاوت بشر با سایر جانداران چگونه است؟

در عالم طبیعت وقتی به موجودات می نگریم متوجه می شویم که میان انواع جانداران تفاوتهایی وجود داردهرچه جاندارن متکاملتر می شوند و قدرت بیشتری پیدا می کنندسیطره و تسلط و هدایت طبیعت بر آنها کاسته می شود مثلا حشرات همواره متاثر از طبیعت هستند و طبیعت تربیت آنها را به عهده گرفته است(غریزه) . آنها به گونه ای نیستند که یاد بگیرند و زندگی کنند. اما هرچه به سمت حیوانات چهار پا سیر می کنیم سیطره طبیعت (غریزه) کاسته می شود. اما وقتی به انسان می رسیم این تربیت طبیعت به حداقل رسیده است. انسان باید خودش راه و مسیر زندگی اش را بسازد.

این یکی از آیات الهی است که هر مقدار موجودات دارای ضعف اختیار و اراده علم باشند غریزه و تربیت طبیعت بر آنها بیشتر است. درک وعلم در انسان به اوج خودش رسیده است و حمایت طبیعت از انسان به کمترین مقدار رسیده است. خداوند مظهر اسم رب است هر موجودی را به اقتضای آنچه به او عطا کرده هدایت می کند. با این حال انسان (خلق الانسان ضعیفا) خلقتش در ضعف بوده است هرچه به زمانها گذشته برمی گردیم متوجه می شویم که انسانها ضعیفتر بودهاند(هنوز قدرت سیطره بر طبیعت را نداشتند) هرچه زمان می گذردانسان تدریجا رشد می کند.

در قرآن می فرماید: انا هدینا السبیل اما شاکرا و اما کفورا یعنی همه ارزشانسان بر این است که او مسیر رشد وسعادت را با همه ی امیال و شهوات و قوه عقل و راهنمایی وحی طی کند و مختار باشد که با استفاده از عقل راه شکر و عبادت حق را انتخاب کند و یا راه سرکشی و عدم فرمانبرداری از وحی را در پیش گیرد و از امیال و غرایز و شهواتش پیروی کند و به کفران و ظلم و خونریزی روی آورد. همه ی شرافت بشر در قدرت عقل اوست در عین اینکه خلقت او ضعیف است و او موجودی ضعیف به این دنیا می آید اما می تواند قویترین موجود بشود. ارزش انسان در این است که در نهایت پستی و بی ارزشی با عقل راه پیروی از دستورات الهی را پیش گیرد و شاکر باشد وبه نهایت قرب الهی برسد.

چون سنت الهی این بوده که هدایت انسانها بر پایه حقیقت انسان (که همان رشد تدریجی است) باشد یعنی هدایت الهی هم تدریجا اتفاق بیافتد و انسان را بصورت تدریجی به سمت رشد و سعادت راهنمایی کند. اگر خداوند موجودی را خلق می کرد ودر راه هدایت کردن او چیزی عطا می کرد که بزرگتر و بیشتر از فهم و رشد آن موجود می بود آن موجود نمی توانست از آن هدایت بهره مناسب ببرد به همین دلیل برنامه رشد و سعادتی که خدا به او داده را نابود می ساخت و هدایت الهی عبس و بیهوده می نمود که این کار با حکمت الهی ناسازگار است.

با این توضیح می توان به این پرسش نیز پاسخ داد که چرا اسلام با تمام عمق معارفش زودتر بر بشر ارائه نشد؟ یا چرا ادیان گذشته دچار تحریف شدند؟ آیا انسان می توانست آن تحریفات را بوجود نیاورد؟

سیر تدریجی رشد فهم و علم انسان نشان می دهد که اساسا انسانهای نسل گذشته قدرت حفظ آنچه انبیاء صاحب شریعت برای هدایت و سعادت بشر می آوردند را دارا نبوده است. لذا بعد از هر نبی صاحب شریعتیتا نبی صاحب شریعت بعدی (منزل بعدی رشد بشر) انبیاء تبلیغی می آمدند تا آن چیزی را که از جانب خداوند به انسانها رسیده را برای انسان حفظ کنند و از گزند تحریف محفوظ بدارند انحطاط و ضعف بشر طوری بود که باز هم قدرت حفظ نداشت. انسان زمانهای مختلفی را سپری کرد تا به زمانی رسید که آنچه را خداوند به او داده را بتواند حفظ و نگهداری کند زمانیکه انسان به توانایی حفظ ونگهداری رسید خداوند اسلام را به بشر ابلاغ کرد. در واقع طبق سنت الهی انسان بصورت تدریجی از دوران کودکی به بلوغ و رشدی رسید که توانایی حفظ برنامه ی دین را پیدا کرد. این رشد و بلوغ در زمان نزول اسلام و قرآن و آخرین نبوت بود و انسان به مرحله ای از رشد رسیده بود که بتوان برنامه ای به او داد که سالیان دراز بتواند با آن پیش برود. حقیقت اسلام از گزند تحریف حفظ ماند بدلیل اینکه انسان به بلوغ حفظ رسیده بود. حتی با تأمل در معجزات انبیاء متوجه تغییر نوع معجزه می شویم که معجزه آخرین پیامبر کتابی است از جنس عقل و درک، و این ویژگی را دارد که عقل بشر را برای سالیان دراز به چالش بکشاند و برا ی انسان اعصار مختلف تازگی داشته باشد.

تفاوت دین اسلام و مسیحیت:

انسان فطرتی ثابت دارد و ویژگی های متغییر که این ویژگی های متغییر او مانع فطرت ثابت و انسانیت او نیست. لازمه حکمت خدا در ارسال رسل در نظر گرفتن همه ابعاد وجودی انسان است یعنی همه ی ادیان الهی باید ویژگی های ثابت و متغییرانسان را پوشش بدهند. بخشی از تفاوت میان ادیان در عمق مطالب ارائه شده به بشر بوده است چون انسان در عصرهای مختلف از نظر رشد و تکامل فردی در درجه پایینتر از انسان عصر اسلام قرار داشت.

احکام دین مسیحیت مطابق با سطح درک و نیاز انسان آن عصر طراحی شده بود تا انسان را به اندازه یک منزل به پیش ببرد و به اندازه یک منزل انسان را به بلوغ و رشد برساند. به همین دلیل نمی تواند پاسخگوی همهی نیازهای انسان در همه ی اعصار باشد. دین مسیحیت در رسالت خودش کامل است اما رسالتش محدود بوده است تا انسان را به اندازه یک منزل رشد دهد و به سعادت برساند.

دین اسلام نسبت به مسحیت دین کاملتری بود هم از این نظر که تعداد گزارههایی که در مسیحیت بود را افزایش داد(مثلا 90گزاره دین مسیحیت را تبدیل به 100 گزاره کرد) و هم از این نظر که گزارههای موجود را عمیق کرد.

در قرآن ادیان نداریم بلکه دین را واحد مطرح می کند چون ثابتات دین اصلش واحد است (هر چند که در اسلام امور ثابت عمق و ژرفای بیشتری دارد) حقیقت دین ثابت است. در واقع تفاوت میان اسلام و مسیحیت در امور متغییر است. اما این تفاوت تعدد در پی ندارد بلکه اجمال و تفسیر است.

مخاطب دین اسلام انسان است و اگر بخواهد ابدی باشد باید هم فطرت ثابت و هم خصوصیات متفاوت و متحول او را در نظر بگیرد. انسانی که می خواهد مسیر رسیدن به لقاءالهی را طی کند دارای فطرت ثابتی است و برای رسیدن به این غایت باید منزل به منزل طی طریق کند پس اسلام باید برای انسان در هر منزلی به علت فطرت ثابت او احکام ثابتی داشته باشد و هم باید برای هر منزل متغییری احکام منزلی داشته باشد. تکیه گاه احکام منزلی احکام ثابت است. در واقع انسان لباسها و منازل مختلفی را طی می کند اما یک انسان است که لباسهای مختلف می پوشد. پس احکام اسلامی هم باید احکام ثابتی داشته باشد که لباسهای مختلف به تن کند. بنابراین احکام اسلام دو نوع است:1-احکام ثابت و مداری2-احکام متغییر و منزلی.

اسلام گزاره های مسیحیت را عمیق کرد و یک سری گزاره ها را هم بر آن اضافه کرد کل این گزاره ها می شود فقه اسلامی.

جدای از فقه، منظومه کاملی برایانطباق دستورات دین با جامعه وجود دارد که همان اصول فقه است اصول فقه از معارف اهل بیت استنباط شده است تا اسلام توانایی تطابق با جامعه هر عصری را داشته باشد. مجتهدی که مبانی اسلام را درک کرده و احکام ثایت و متغییر را متوجه شده و رابطه میان احکام ثابت و متغییر را فهمیده است با توجه به تکامل بشر احکام متغییر منزل جدید را اجتهاد می کند.

اقبال لاهوری: اجتهاد موتور تپنده اسلام است.

 

شبهه سوم: فرایند سکولاریزاسیون اسلام ( عرفی شدن اسلام)

این تئوری توسط آقای حجاریان مطرح شده است.

بیان شبهه:

اسلام و دین در جامعه جدید در حال عرفی شدن و سکولارشدن است. بحث در مورد نقد سکولاریسم نیست. یک تحلیل جامعه شناسانه را ارائه می کند که جامعه در حال حرکت به سمت سکولاریسم است.

دو معنا از سکولاریسم داریم:

معنای اول:در جوامع گذشته ارتباط میان نهاددین و نهاد سیاست و نظام حکومتی رابطه تنگاتنگی بوده است(رابطه میان پادشاهان و متدینین) . اما به مرور زمان ارتباط دین با عرصه اجتماع و سیاست کاسته شده و تدریجا دین به سمت شخصی و فردی تر شدن سوق پیدا کرده و جدایی دین از حکومت و سیاست(سکولاریسم) اتفاق می افتد. از حیث جامعه شناسانه نهاد دین از نهاد اجتماع و فضای سیاست و بروز و ظهور اجتماعی به سمت شخصی تر و فردی تر شدن سوق پیدا می کند.

معنای دوم: دین در گذشته یک قداست و روحانیت خاصی داشته است اما در جامعه امروز که مدرن شده، درهم تنیدگی ملتها و افکار آنها و تبادل آرا و افکار عمومی موجب شده که یک امر مقدس که مورد قبول عام باشد باقی نماند. با گذر زمان و بوجودآمدن جامعه مدرن که با عقل نقاد همه چیز را به نقد و چالش می کشداگر دین بیشتر وارد جامعه شود جامعه مدرن دین را دچار چالش و آسیب می کند و از قداست دین می کاهد. چون دیدگاه جامعه مدرن دیدگاه مقدسی نیست دیدگاه منتقد است دین را به چالش می کشد و قداست و ارزش دین را از بین می برد و دین تبدیل به امری روزمره و بازاری و عرفی و پیش پا افتاده می شود. مدرنیسم قداست و قدرت وحیانی را قبول ندارد و با عقل نقاد (عقل متکی بر انسان محوری) همه را به چالش می کشد و نتیجه به چالش کشیده شدن دین، عرفی و بازاری شدن دین است.

آقای حجاریان به نوعی از بروز اتفاقی که برای دین خواهد افتاد خبر می دهدوبا رد یا قبول سکولاریسم کاری ندارد. ایشان معتقدند هرقدر معنای اول سکولاریسم بیشتر تحقق پیدا کند معنای دوم کمتر اتفاق می افتد. یعنی اگر می خواهید قداست زدایی دین از کمتر اتفاق بیافتد باید با سرعت بیشتری به سمت فردی و شخصی کردن دین و جدا شدن دین از عرصه سیاست حرکت کرد. ایشان معتقدند که باید این زنگ خطر را جدی گرفت و دین را فردی کرد تا مدرنیسم با دین مقابله نکند و قداست دین را از بین نبرد. ایشان برا ی مثال به جامعه فرانسه و آمریکا اشاره می کنند که در جامعه فرانسه به علت اینکه دین در عرصه اجتماع و سیاست و فرهنگ حضور داشت که قداست خود را از دست داد و به یک امر عرفی تبدیل شد و منجر به انزجار مردم از دین گردید اما در جامعه آمریکا چون دین فردی بود و وارد عرصه های مختلف اجتماع و سیاست نشد قداست خود را حفظ کرد.

بررسی و تحلیل شبهه:

1-اینکه شخص متدینی که وارد عرصه سیاست شده قداست ندارد یعنی دین قداستش را از دست داده است؟ یا شخص متدین قداستش را از دست داده است؟

مغالطه در میان کسانی که در این عرصه هستند (مثل حجاریان) عدم تفکیک بین دین و متدین است یعنی حقیقت دین را جدای از متدینین تصور نمی کنند. چرا نباید میان دین و تدین تفکیک شود؟ این دیدگاه باعث شده تا میان حقیقت دین و آنچه که از دین بروز کرده باهم خلط شود.

حقیقت این است که قداست دین ربطی به متدینین ندارد. این دیدگاه ویژگی انسان متدین را به حقیقت دین سرایت می دهد.

2-در بررسی شبهه مطرح شده سوألی در ذهن بوجود می آید که منظور آقای حجاریان از دینی که با فردی شدن قداستش کمتر دچار خدشه می شود و مثال جوامع فرانسه و آمریکا را بیان می کند دقیقا کدام دین است؟

اگر منظور دین مسیحیت تحریف شده است که اصولا دین مسیحیت (حتی مسیحیت تحریف نشده) امکان انطباق با جامعه امروزی را ندارد چون گزاره های مسیحیت برای انسان همه ی اعصار طراحی و برنامه ریزی نشده است پس این دین حتی اگر به معنای کامل در جامعه بروز کند اقتضائات جامعه همه اعصار را برطرف نمی کند و قدرت پاسخگویی به نیازهای جامعه و بشر امروزی را ندارد پس مردم برای آن دین قداست قائل نیستند و طبیعتا مردم از آن منزجر می شوند واین دین فردی می شود. البته باید به سابقه کلیساهای فرانسه و کشتار مردم در قرون وسطی نیز توجه کردکه برای مردم و جامعه آنروز چه کاری انجام دادند. آن کشتارها هر انسان آزاده ای را منزجر می کند. اما جامعه آمریکا اتفاقاتی که در قرون وسطی در اروپا افتاده بود را تجربه نکرده بودند و دین در جامعه آمریکا ظهور و بروزخاصی نداشته و مردم کمابیش به دستورات دینی عمل می کنند.

پس مثالهای زده شده خلط بین اسلام و مسیحیت است. دینی که نمی توانست پاسخگوی همه نیازهای بشر در همه زمانها باشدرا با اسلامی که در همه ابعاد رشد انسان را در نظر گرفته را مقایسه می کند. باید از آقای حجاریان پرسید چرا در مثالهایشان از دوره صفویه یاد نمی کنند که اسلام در یک جامعه بروز کرده بود و مردم آن جامعه متمدن و با فرهنگ اصیل بودند و از دین نیز انزجار نداشتند.

3- یک مثال واضح برای رد نظریه آقای حجاریان، انقلاب اسلامی ایران است که دین با حفظ قداستش وارد اجتماع شد و مردم نیز با نگاه مقدس به دین حتی به رهبرشان نگاه می کردند و معنویت و قداست امام راحل(ره) باعث جذب مردم برای بروز و ظهور بیشتر دین در اجتماع می شد.

در تحقق انقلاب اسلامی معنای اول سکولاریزاسیون در حداقلترین حالت ممکن است و معنای دوم سکولاریزاسیون با حفظ قداست دین، مردم به سمت انقلاب و امام حرکت کردند و قداست امام مردم را جذب کرد.

4-از سوی دیگر جامعه ای دینی باشد(ولو اسلامی باشد) اما دین و اسلام در آن رعایت نشود و اسلام دست مایه ای برای قدرت شود و از اهداف مقدس دین (تحقق عدالت اجتماعی است) فاصله بگیرد به هر اندازه که از اهداف دین و اسلام فاصله بگیرد قداست متدنینی که از اسلام فاصله گرفته اند کاسته می شود.

 

 

نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت

این بحث مطلقا در زمینه نظام سیاسی نیست بلکه در حیطه معرفت دینی است اما چون یک بخش مهم از معرفت دینی، معرفت سیاسی به اسلام است و از سوی دیگر نتایجی که از این بحث دارند (قرائتهای مختلف از اسلام را در بر دارد) بررسی این نظریه اهمیت ویژه ای پیدا می کند.

بیان شبهه:

در این نظریه عنوان می شود که اگر به جامعه نگاه کنیم گمان می کنیم که یک قرائت و معرفت از دین وجود دارد (مثلا اگر بپرسیم نظر اسلام در مورد نظام سیاسی چیست؟ پاسخ فقط ولایت فقیه است) در حالیکه ما می توانیم قرائتهای مختلف از دین داشته باشیم و با نواندیشی درک خود را متحول کنیم.

توضیح تئوری قبض و بسط شریعت:

نکته اول: معرفت دینی معرفتی است که با همه ی معرفتهای دیگر بشری مرتبط وهماهنگ است. برای بدست آوردن معرفتی از دین باید علوم مختلف را بکار ببرید تا بتوانید معرفت درستی از دین داشته باشید.

نکته دوم: معرفت دینی با سایر علوم بشری هم مرتبط است هم باید متناسب باشد. اگر معرفتهای بشری کم یا زیاد شوند قبض و بسط پیدا کنند دچار تحول و تکامل شوند معرفت دینی هم دچار قبض و بسط می شود.

نکته سوم: معرفتهای بشری دائما در حال تکامل و قبض وبسط است.

نکته چهارم: معرفت دینی دائما در حال قبض و بسط و تحول و تکامل است.

ایشان در کتاب قبض و بسط می خواهند سه مدعا را ثابت کنند:1-توصیفی 2-تبین 3- توصیه

1-   مطلب اول توصیفی است: معرفت دینی با همه معرفتهای دیگر بشری هماهنگ و مرتبط است. (مدعای اول)

2-   معرفتهای دینی در حال تحول و تکامل هستند زیرا معرفتهای دینی با همه ی معرفتهای بشری ارتباط و تعامل دارند و همه معرفتهای بشر در حال تحول و تکامل هستند. (تبیین)

3-   برای تکامل و رشد معرفت دینی و فهم متکامل از دین باید به سراغ معرفتهای دیگر بشری برویم تا معرفت دینی کاملتری داشته باشیم. با توجه به اتکای معرفت دینی بر معرفتهای دیگر بشری توصیه می شود برای فهم بهتر و متکاملتراز دین باید به سراغ معرفتهای دیگر بشری رفت. (توصیه)

استدلالهای سروش برای اثبات نظریه قبض و بسط:

١) استدلال استقرایی: سروش به طور مفصل موارد متعددی از نمونه های تاریخی و استقرایی را ذکر می کند و استدلال خود را بر مبنای آنها مطرح می کند که به چند مورد آنها اشاره می شود:

الف) تفسیر مرحوم طالقانی از این آیه قرآن کریم: کالذی یتخبطه الشیطان من المس(مانند کسی در نتیجه لمس کردن شیطان دیوانه شده است) . ایشان در کتاب نفسیر خود، پرتویی از قرآن تخبط را به اختلالات روانی مانند صرع و یا بیماری های میکروبی عصبی تفسیر کرده اند. سروش می گوید این تفسیر جز به مدد پیشرفت علم میسر نمی شود و از این مقدمات به سود نظریه خود بهره می برد.

ب‌) ملاصدرا برای اثبات معاد جسمانی به یازده اصل فلسفی مانند اصالت وجود متوسل می شود.

ج‌) ابن عربی پدر عرفان نظری تفسیری به نام فتوحات مکیه دارد که آن را کاملا بر پایه معارف عرفانی نوشته است.


٢) استدلال منطقی: سروش در اینجا از پارادوکس تایید آقای همپل(از دانشمندان علم هرمنوتیک) استفاده کرده و آورده است:
آگاهی های حصولی تجربی که اخبار از جهان درون و بیرون اند، در ظرف قضایای حملی (سلبی یا ایجابی) ریخته می شوند که شکل کلی "الف، ب هست(یا نیست) " را دارند. قضیای حملی، معادل با عکس نقیض خویش اند؛ یعنی "الف، ب هست" معادل است با "غیر ب، غیر الف است". معادل بودن این دو، لازمه اش این است که نفی یکی، معادل نفی دیگری، اثبات یکی، معادل اثبات دیگری و تایید یکی مانند تایید دیگری باشد. و چون چنین است امور ظاهرا نامربوط، مربوط از آب درخواهند آمد. "هر برگی سبز است" معادل است با "هر غیر سبزی غیر برگ است" و ما هر چه برگ سبز بیشتر ببینیم، ظن ما به صحت قضیه نخست بیشتر می شود. اما چون برگهای سبز مؤید قضیه نخست، مؤید قضیه دوم"هر غیر سبزی، غیر برگ هست" هم هستند، لذا برگهای سبز مؤید این اند که گاوها زردند و گلها سرخند و کبوتران سپیدند و زاغها سیاهند و بالعکس. . . به زبان ساده تر قضایای علوم تجربی به نحوی نهان با یکدیگر مرتبطند و قوت و ضعفشان بر یکدیگر اثر می گذارد.

 

نکات لازم برای فهم بهتر نظریه قبض و بسط:

1-   تفکیک بین دین و معرفت دینی: دین غیر از معرفت دینی است. دین امری مقدس، ثابت و صامت است. خود دین حرفی برای گفتن ندارد. اما معرفت دینی ناطق، نامقدس، متغییر، متحول و متکامل است.

توضیح: دین امور صامتی هستند که حرفی برای گفتن ندارند زمانیکه معرفت دینی محقق شد صدا از دین شنیده می شود. معرفت دینی هم بر پایه سایر معرفتهای بشری است برای داشتن معرفت دینی باید سایر علوم (تاریخ، انسان شناسی، فیزیک، شیمی و. . . ) را دانست همه ی معرفتهای بشری بایداتفاق بیافتد تا معرفت دینی بدست بیاید اگر معرفت دینی نباشد دین صامت است.

2-    معرفت دینی معرفت بشری است معرفتهای بشری همه به هم مرتبط هستند در هر جایی از معرفت بشری تغییری حاصل شود بقیه معرفتهای بشری هم تحت تاثیر آن تغییر قرار می گیرند مثل یک موج که همه ی اقیانوس معرفت بشری تحت تاثیر قرار می دهد. وقتی معرفتی جدید شد همه معرفتهای دیگر را تحت تاثیر قرار می دهد.

3-   معرفتهای بشری در حال تکامل و تحول است هرکدام تحول پیدا کنندهمه معرفتهای بشری متحول می شونداز جمله معرفت دینی که جزء معرفتهای بشری است هم متأثر می شوند. معرفتی نداریم که جدید بشود اما نسبت به معرفتهای دیگر بی تفاوت باشد.

4-   معرفت دینی عصری است. هر عصری معرفت دینی خود را دارد هر عصری با توجه به علوم دیگر بشری معرفت خاص خودش را دارد. چون در هر عصر نظریات و فرضیات مختلف وجود دارد.

5-   ایشان معتقدند که معرفت دینی اعم از معرفت صحیح و نا صحیح است. یعنی هرچیزی که بروز و ظهور معرفتهای دینی را دارد معرفت است با صحیح و یا غلط بودن معرفت کاری نداریم.

نتیجه نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت:

قرائتها و خوانشهای مختلف از دین باعث می شود تا قرائت واحدی از دین در جامعه وجود نداشته باشد. دین اساسا بحثی است که قبض و بسط دارد می تواند مختلف و متفاوت باشد وقتی قرائتهای مختلف مطرح شود و به عرصه اجتماع ورود کنداصلا قرائت ثابتی باقی نمی ماند و قرائتها دائما در حال تحول است.

نتیجه نظریه قبض و بسط این است که از دین قرائتهای مختلفی بوجود می آید و قرائت مقدس از دین باقی نمی ماند. که این امر منجر به نسبیت می شود و دیدگاهها و قرائتهای مختلف در همه ی عرصه ها (مثلا عرصه سیاسی) صحیح هستند و باید مورد توجه قرار گیرند. در نتیجه با تاکید بر نظریه نسبیت نظام فکری لیبرالیسم در جامعه پیاده می شود.

آقای سروش با طرح نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت به نوعی نظریه لیبرالیسم را برای جامعه دینی تئوریزه کرده است که از فراخور چنین نظریه ای، حکومت دموکراتیک لیبرالیسم اسلامی بدست می آید. با اجرای این نظریه جامعه لیبرال اسلامی (یعنی جامعه ای که هرکسی قرائت خود را از دین دارد) تولید می شود که در آن هیچ قرائتی صد در صدی نیست از جمله قرائت ولایت فقیه. جامعه و حکومت دینی از نظر ایشان جامعه ای است که مردمش متدین به هر دینی هستند و هر شخصی هرقرائتی از که دین دارد صحیح است.

ارتباط نظریه قبض و بسط با نظام سیاسی

آقای سروش معتقد است هر معرفت دینی دائما در حال تغییر و تکامل است پس معرفت سیاسی هم در حال تغییر است. از دین قرائتهای مختلفی بوجود می آید و چیزی مثل ولایت فقیه و نظام سیاسی اسلامی باقی نمیماند.

 

 

نقد آقای لاریجانی بر نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت:

آقای لاریجانی در کتاب معرفت دینی به نقد نظریه آقای سروش پرداختند. ایشان معنقدند که نظریه آقای سروش بسیار سخیفتر از آن است که ارزش بررسی شدن داشته باشد اما به دلیل تالی فاسد ی که دارد به نقد آن باید پرداخت.

1.      نظریه ایشان نسبیت معنا می دهد که فهم از دین ثابت نبوده و دائم در حال تغییر است و تقدس ندارد. ایشان غلط و صحیح را باهم می بیند نتیجه این نوع تفکر نسبیت معرفت است (هرکسی قرائتی دارد و قرائت ثابت وجود ندارد) .

2.      با تحلیل آقای سروش اساسا دین و تدین و بعثت انبیاء بی معنا می شود زیرا ایشان معتقدند که هرچه را که بخواهیم از کتاب و سنت بفهمیم باید ببینیم که علوم جدید چه می گویند و هر علمی که تغییر کرد باید به دنبال معرفت جدید رفت. هر آیه و روایت را که بخواهیم بررسی کنیم باید به همه ی معرفتهای بشری را رجوع کنیم و از مجرای آنها بفهمیم که آیه یا روایت چه می گوید و معرفتهای بشری هم عصری است (معرفتهای بشری هر عصری با عصر دیگر متفاوت است) . در نتیجه این معرفتهای بشری هستند که امر هدایت بشر را به عهده گرفته اند و دیگر دین معنایی ندارد و اساسا دین و رسالت انبیاء بی معناست زیرا دینی که کاملا متکی بر معرفتهای بشری باشد این دین یک امر سطحی و لغو است.

نقد نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت:

1.      نقد روشی: آقای سروش برای اثبات مدعای خود از استقرا تکیه کرده است. این استقراء ناقص است و نتیجه کلی نمی دهد. ایشان هم در تبین و هم در توصیه از روش استقراء ناقص استفاده کرده است. حرف ایشان مدعایی است که دلیلی برای اثبات آن وجود ندارد ایشان معتقدند هر معرفت دینی در هر عصری دچار تحول و تکامل است در حالیکه این نتیجه کلی از استقراء بدست نمی آید. این مطلب هم برای توصیف و هم برای تبین قابل تطابق است.

2.      در این نظریه همه معرفتها را مرتبط فرض می کند در حالیکه واقعا همه معرفتها به هم مرتبط نیستند. خیلی از گزاره ها هستند که ارتباطی با علوم دیگر ندارند مثلا روانشناسی بر تاریخ یا فیزیک بر تفسیر اثرگذار نسیتخیلی از گزاره ها هیچ ارتباطی با علوم دیگر ندارند.

با فرض اینکه دین غیر از معرفت دینی است دو سوأل مطرح می شود:

2-1- آیا معرفت دینی می تواند منطبق بر دین باشد؟ اگر چنین معرفتی دست نیافتنی باشد پس اساسا نمی توان به معرفتی دست یافت.

2-2-اگر معرفتی منطبق بر دین باشد چه اشکالی دارد که همان حکم دین باشد؟ اگر معرفتی از دین بدست بیاید که منطبق بر دین باشد این معرفت هم می تواند مثل دین ثابت و مقدس باشد. مثلا نماز و روزه و زکات هیچ تحولی در طول تاریخ نداشته اند پس هر تحولی باعث تغییر نمی شود.

اگر انسان نمی تواند واقعیت را درک کند و معرفت صحیح از واقعیت نمی تواندبدست بیاوردو از طریق معرفت به واقعیت خارج علم پیدا نکند. درنتیجه معرفت، انسان را به واقعیت نمی رساند و انسان دچار سفسطه می شود.

انطباق دین و معرفت دینی یک امر لازم است (می توان معرفت صحیح از دین داشت) چه اشکالی دارد که معرفت هم مثل دین مقدس و ثابت باشدو متکی بر معرفتهای دیگر بشری نباشد( مثلا اصل وجوب نماز متکی بر علم فیزیک نیست) . وقتی انطباق دین و معرفت دین حاصل شد دیگر به قرائتهای مختلف و نسبیت نمی رسیم ویک قرائت منطبق بر دین وجود خواهد داشت.

 

3.      با صرفنظر از اشکالات پیشین (تحول معرفتهای دینی و فرض اینکه دین با تحولات دیگر بشری مرتبط است. ) این نظریه دو حالت دارد:

3-1- این نظریه هیچ فایده ای ندارد.

3-2- این نظریه با قسمت توصیه (برای فهم و تکامل معرفت دینی چاره ای جز مراجعه به معرفتهای دیگر نیست) جمع نمی شود. طبق نظریه اگردرمعرفت بشری اعم از درست یا نادرست تحولی بوجود بیاید با همه معرفتهای دیگر اعم از درست یا نادرست ارتباط دارد چه صحیح چه غلط. از این چه نتیجه ای می شود گرفت؟ آیا نتیجه این حرف توصیه است که برای تکمیل معرفتهای دینی باید به سمت معرفتهای دیگر رفت؟ از آنجا که اعم از صحیح و ناصحیح بحث شده است نمی توان آنرا توصیه کرد زیرا ممکن است که ارتباط از نوع خطا باشد.

علمای مختلف که در زمینه دین تحقیق کردند معرفتهای صحیح و غلط داشتند که متکی به علم آن عالم و متکی بر معرفتهای دیگر بشری باشد این تحلیل توصیه مدعای سوم نیست که برای فهم کامتر باید به سمت معرفتهای جدیدتر برویم.

4.      اگر از اشکال استقرا چشم پوشی کنیم معرفت دینیباید معرفت درست وصحیح باشد نه هرمعرفتی اعم از غلط و درست.

 

طبق این نظریه معرفت دینی به یک معنا دست نیافتنی می شود زیرا هیچ دینداری همه معرفتهای وعلوم دیگر بشری را مطالعه نمی کند.

 

 

اوقات شرعی
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 1072
 بازدید امروز : 82
 کل بازدید : 320403
 بازدیدکنندگان آنلاين : 2
 زمان بازدید : 0.72